اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم چند وقت است كه هر شب به تو ميانديشم
به تو آري به تو يعني به همان منظر دور به همان سبز صميمي به همان باغ بلور
به همان زل زدن از فاصله دور به هم به همان شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم به تكلم به دلآرايي تو به خموشي به تماشا به شكيبايي تو
به نفسهاي تو در سايه سنگين سكوت به سخنهاي تو با لهچه شيرين سكوت
شبهي چند شب است آفت جانم شده است اول اسم كسي ورد زبانم شده است
در من انگار كسي در پي انكار من است يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است
يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگياش ميتوان يك شبه پي برد به دلدادگياش
يك نفر سبز چنان سبز كه از سر سبزيش ميتوان پل زد از احساس خدا تا دل خويش
اي كه بيرنگتر از آینه يك لحظه بايست راستي اين شبه هر شبه تصوير تو نيست؟
اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يكيست!
حتم دارم كه توئي آن شبه آينهپوش عاشقي جرم قشنگيست در اين كار مكوش
(اين مطلب درهم و برهم و فارغ از اصول نويسندگي را با اعصابي به هم ريخته نوشتهام و چون اين روزها شديدا درگير كاري هستم كه حتي فرصت استراحت كافي را به من نميدهد حتي نتوانستم بعد از نوشتن آن را ويرايش كنم و در زيبا نمودن آن اقدامي بكنم. ولي بايد مينوشتم و ماهها هم عقب افتاده است. و مخاطبش دوست بسيار عزيز و ناديده من، خواهر گلم مسيح علينژاد ميباشد.)
حالا دیگر مسيح هم يكي مثل همه!
بشر در غرب دست به ابتكار جالبي زده است و هر روز بيشتر از روز قبل نسبت به حذف ملاكهاي تقسيمبندي سنتي (رنگ، زبان و دين) در بين انسانها اقدام ميكند. اين را ميگويند حسننيت در تحقق شعار باستاني برابري انسانها و اوج اين حسننيت ايجاد «اروپاي واحد» بود. برداشتن ضمني مرزهاي جغرافيايي تقريبا موجبات حذف مرزهاي فرهنگي، اقتصادي، علمي و... را فراهم آورده است. (اصلا چقدر جالب ميشد كه همه انسانهاي ساكن روي كره خاكي به يك زبان مشترک حرف ميزدند و حداقل فرهنگ آنها در زندگي روزمره تابع قوانين يكساني ميبود.) و اما در شرق همين چند سال پيش بود كه امپراتوري عظيم شوروي از هم پاشيد و حاصل آن تولد پانزده كشور بود با فرهنگهاي مختلف كه تا قبل از فروپاشي، عجب تصوري داشتيم از يك دستي مردم آن! انگار ميليونها انسان را به زور در ظرف اجتماعي- فرهنگي واحدي چپانده باشند!
دكترين اروپاي واحد هر روز بيشتر از روز قبل به موفقيتهايي دست مييابد و در مقابل دكترين چپاندن ملتها در ظرف فرهنگي واحد در كشورهاي شرقي هر روز بيشتر از روز قبل مشكلاتي را به وجود ميآورد. (اوضاع آشفته اجتماعي- فرهنگي در چين، هندوستان، پاكستان، عراق، افغانستان، تركيه و ايران از آن جمله است.) آيا تنها دليل آن، همراهي ملتها در غرب و مقاومت ملتها در شرق در مواجه با اين تزها نميباشد؟ در ايجاد اروپاي واحد نيازها و ارزشهاي مردم تمام كشورهاي زيرمجموعه دخالت داده ميشود اما در تكتك كشورهاي شرقي معمولا ملتي غالب است و ملتهايي مغلوب! زبان، ارزشهاي فرهنگي، حتي قهرمانان باستاني ملت غالب بر ديگران چيره گشته است. و ديگران بايد بيننده باشند. ديگران بايد به قهرماناني ببالند كه حتي احتمال دارد كه در سالهاي گذشته همان اسطورهها در ستيز با ملت خود آنها به اين قهرماني دست يافته است!
ايران امروز متعلق به ملتهايي با پيشينيه قابل بحث است. ترك، كرد، فارس، لر، بلوچ، عرب و... در طول تاريخ گاه در كنار هم بوده است و گاه روبروي هم. اما تاريخ به هر نحوي كه ورق خورده باشد هماكنون همه اين مردم با مليتهاي مختلف در كنار هم هستند و نه روبروي هم. اگر ايران را يك قاره (اروپا) تصور كنيم و مناطق تركنشين، كردنشين، فارسنشين، لرنشين، بلوچنشين، عربنشين و... را يك كشور فرض كنيم براي ايجاد جغرافياي (جامعه) يكپارچه، يك دست و واحد بايد ارزشهاي فرهنگي و مشخصههاي خاص تمام آن ملتها را در ايجاد اين جغرافياي واحد لحاظ كنيم. و همچنين در تقسيم منابع اقتصادي عدالت را سرلوحه قرار بدهيم. اگر پادشاهي همچون كوروش و داريوش اينچنين عزيز شمرده ميشود پس بايد «آنام تومروس» من هم عزيز شمرده شود. (اين دو دشمن خوني يكديگر بودند. زماني كه كوروش به مناطق ترك نشين يورش برد «تومروس» كه زني بسيار شجاع بوده است و رهبري جامعه تركها را در آن زمان بر عهده داشته مبارزات سختي را با وي به سرانجام رسانده است.) اگر قرار است يك شخصيت خيالي همچون رستم شاهنامه اين قدر بزرگ جلوه داده شود پس چرا از شخصيت واقعي و ظلمستيز من «بابك خرمدين» نامي به ميان نيايد؟ البته به شخصه اعتقادي به اين بحثهاي تاريخي و به اصطلاح «داشتم داشتمها» ندارم و شديدا مشتاق بحث در «دارم دارمها» هستم. نكته اينجاست كه اگر قرار است من (ترك هستم) و يا ديگر هموطنانم (كرد، لر و...) از شخصيتها و مشخصههايي مليتي به بهانه اتحاد ملي چشم بپوشيم پس فارسها چرا نبايد چنين اقداماتي را انجام بدهند؟ از ديگر سو وقتي همچنان منابع اقتصادي به صورتي ناعادلانه تقسيم ميشود و همچنان اصفهان، تهران، اراك، يزد و چند شهر مشخص ديگر بيشترين سهم را از منابع اقتصادي ميبرند مگر امكان تحقق يك جامعه يك دست وجود خواهد داشت؟ به جد معتقدم مليتهاي موجود در ايران معمولا همه توان خود را در ايجاد وحدت به كار ميبندند اما كساني كه معمولا تيشه به ريشه اين وحدت (كه امروزه براي پيشبرد كشور شديدا به آن محتاجيم) ميزنند متاسفانه از زمره مركزنشينها و فارسها هستند. تحقير ملتها با عناوين مختلف و به بهانههاي سخيف و سبك معمولا وجود داشته است. و حتي از تريبونهاي رسمي و ملي هم صورت گرفته است. و از نمونههاي آخر آن توهين روزنامه «ايران» به تركها بود كه با اعتراض و مقاومت شديد مردم مواجه شد. حتي بسياري از شخصيتهاي غيرترك نيز اين عمل قبيح را محكوم كردند و بانيان و در راس آنها باني اصلي و نابخرد آن را مورد نكوهش قرار دادند. حالا وقتي شخصيتي محبوب و دوستداشتني با آن سابقه شجاعت در دفاع از حقوق مردم ايران، به حمايت از اين كاريكاتوريست جاهل (بند چهارم مطلب لینک داده شده)كه موجبات كشته شدن صدها نفر را فراهم آورد ميزند جز انگشت حيرت به دهان گذاشتن چه بايد كرد؟! چه بايد بگوييم وقتي مسيح علينژاد اين زن شيردل شمالي كه صدمات گاها جبران ناپذيري را در راه بيان حقايق متحمل شده است تلويحا به دفاع از همكار خاطي خود ميپردازد و برخورد بسيار كمرمق يعني بازداشت چند روزه مانا نيستاني را به سخره ميگيرد؟ آيا جز اين است كه او تحقير ملتي بزرگ را به سلام و عليكي كه با اين همكار خود دارد ميفروشد؟!! ماههاست كه از اين ماجرا متاسفم و اندوهگين. نه اينكه براي اولين بار باشد كه از اين بحثها ميخوانيم و مي شنويم، نكته در اينجاست كه از مسيح چنين انتظاري نداشتيم. او را نه فقط براي نژاد فارس كه براي همه مردم ايران ميپنداشتيم. به اميد ايراني آباد براي همه ايرانيان. (ببخشيد شديدا با عجله نوشتم شايد در فرصتي بعد مطلب كاملتري در اين خصوص نوشتم. فعلا بگذاريد كمي از اندوه دلم را التيام بخشم تا بعد...)
قطعه ای از بهشتی که من آنجا زندگی می کنم.تو نمی دانی که چقدر دوستش دارم. سرزمینم را و مردمم را عاشقانه می پرستمشان. (عکس از خودم)
يک کارتن مقوايي کنار در مغازه بود. روي زمين. تا نيمه هاي کارتن پر بود از خيار پلاسيده و نارنگي يخ زده و سيب کرم خورده و گوجه فرنگي کپک زده. مردم مي آمدند و مي رفتند و کارتن مقوايي همان جا بود. زن رفت داخل مغازه. يک کيسه نايلوني سياه به دست داشت و از مغازه آمد بيرون. سر کارتن چمباتمه زد و کيسه سياه را پر کرد از محتويات کارتن. کيسه را داخل کيف توبره مانندش پنهان کرد و يک اسکناس ۱۰۰ توماني را از زيپ جلويي کيفش بيرون کشيد و به دست فروشنده داد و گم شد…

عکس بالا جایزه معتبر بولیتزر را در سال ۱۹۹۴ از آن خود کرد. این کودک گرسنه و نیمه جان آفریقایی آنقدر توسط کرکس تعقیب می شود تا...
کوین کارتر عکاس، چند ماه پس از این ماجرا به طرز عجیبی به افسردگی دچار شد و خودکشی کرد.
«دانته»
شده یك وقتهايي دلت عجیب بگيرد و هی خودش را به در و دیوار سینه بکوبد
و تو ندانی با او چکار کنی؟!
شده یك وقتهایی دلتنگ باشی و ندانی بار این دلتنگی را روی شانههای چه کسی بگذاری
تا همدردت بشود و دلت را سبک کند لااقل؟
شده یك وقتهایی بغض، گلويت را فشار بدهد و راه نفست را بند بياورد
و تو ندانی چه جوری راه نفس کشیدن دوباره را پیدا کنی؟
شده یك وقتهایی یك چیزی چنگ بکشد روي قلبت؟ بیقرارت کند؟ بی تابت کند؟
شده یك وقتهایی آسمان چشمانت ابری و بارانی بشود
و تو ندانی کجا آرام و بیصدا گریه کنی تا چشم هیچ نامحرمی به بلور اشکهايت نیفتد؟
آن وقتها چکار میکنی؟ با بغضت... با اشکهايت... با دل بیقرارت...
ای خداااااااا... چقدر دلم گرفته امشب!
(از وبلاگ http://aroosedaryaha.blogfa.com/ با اندکی اصلاح)

عیدتون مبارک و به فکر ندارها هم باشید لطفا. ماهی قرمز هم امیدوارم نخرید گناه دارن.

خیلی با حالی خداااا !![]()
![]()
![]()

