ادامه مطلب
ادامه مطلب
با صداي كوير كوير مادر از خواب بيدار ميشوم. هنوز يك پايم توي سرزمين خواب هست و پاي ديگرم اينجا. انگار دوباره دير شدهاست. به سرعت به داخل حياط ميروم. واي چه سرماي خشكي است، سوز سرما تا مغز استخوانم فرو ميرود. شستن دست و صورت با آب سرد از سختترين كارهاي صبحهاي سرد پائيزي من است. هوا هنوز بهطور كامل روشن نشده است. به اتاق برميگردم.
ادامه مطلب
فرزند اول خانواده بودم. پس از سالهاى مشقتبار بيكارى كه با اتمام خدمت سربازى به سراغم آمدهبود حالا ديگر صاحب كسبوكارى شدهبودم. اگرچه موقعيتى نبود كه تمام نيازهاى مرا برآوردهكند و اين سالهايى را كه از زندگى عقب افتاده بودم جبران كند، اما هر چه بود مرا از حداقل احتياجاتى كه براى زندهبودن و شايد هم زندگىكردن لازم داشتم بىنياز مىكرد و بيش از اين شرمنده پدر پيرم نمىكرد.
ادامه مطلب
با هم بوديم. تو تكيهگاهي براي من بودي. پايههاي خوشبختي من روي تبسمهايت استوار بود. وقتي ميخنديدي محبت بر ديوار دلم قاب ميشد. تو همه چيز من بودي! آن روزهاي سرد پائيزي در امتداد درختهاي ساحلي ارس پيچوتاب ميخورديم. از ميان درختان عبور ميكرديم، درختاني كه به خواب سردي فرو رفته بودند. تو از خشخش برگها در زير پايت خوشت ميآمد و من نميدانم چرا از اين صدا دلم ميگرفت. وقتي ميديدي كه من از اين صدا دلم ميگيرد، سعي ميكردي پاهايت را آرام بر روي زمين بگذاري كه اين صدا دوباره تكرار نشود اما نميشد.
ادامه مطلب
وقتي زنگ زد كه كار واجبي با من دارد و هرچه سريعتر بايد خودم را به او برسانم درنگ نكردم. ميدانستم كه وقتي دكتر ميگويد كار واجبي دارد، اين كار تا چه اندازه ميتوانست مهم باشد. كمتر از نيمساعت طول كشيد تا در مطب دكتر حاضر شوم. وارد اتاق او شدم و سلام كردم. دكتر جواب سلامم را داد و اشاره كرد كه بنشينم.
ادامه مطلب

