تبليغاتX
هوم

لقمان حکيم با شاگردش به سفر رفتند. سر راه خود به شهري رسيدند. اتاقي گرفتند و چون خسته و گرسنه بودند، شاگرد براي تهيه غذا بيرون رفت. به نانوائي سرزد، ناني خريد و قيمت آن (مثلا) يك شاهي شد. به بقالي رفت؛ ماست، کره، شور و عسل خريد. قيمت را که پرسيد بقال گفت: قيمت هر کدام يک شاهي است. شاگرد پول را پرداخت کرد و با خوشحالي پيش حکيم برگشت و گفت: «چه شهر خوبي! ارزاني و فراواني!» لقمان حکيم گفت: «بايد هرچه زودتر از اين شهر برويم. (بير يئرده کي شورنان، بالين فرقيني بيلمه ديلر اوردا قالمارام) در جائي که تفاوت عسل و شور را نمي‌دانند، نمانيم بهتر است.» اما شاگرد پافشاري کرد که چند روزي بمانيم و از خوردن اين غذاهاي ارزان قيمت و برابر لذت ببريم. لقمان مخالفت نکرد و شب را در آن شهر ماندند. صبح روز بعد صداي جارچيان بلند شد که: «مردي را وسط ميدان اعدام خواهيم کرد، همه در ميدان جمع شوند.» لقمان و شاگردش نيز به ميدان رفتند. شاه با مرکبش آمد و مجرم را نيز با بند و قلاده آوردند. قاضي جرم مرد را خواند و گفت: «اين مرد گناهکار است، زيرا ديشب دزد به باغش رفته و انگور دزديده و اين مرد او را ديده و فرياد کشيده، دزد دستپاچه شده و در حالي كه مي‌خواسته از بالاي ديوار فرار کند به زمين خورده و پايش شکسته است. اگر اين مرد ديوار را بلند نمي‌ساخت، پاي دزد نمي‌شکست!» مرد بيچاره گفت: «جان عزيز شاه به سلامت! من که ديوار را خود نساخته‌ام، بنا اين ديوار را اين قدر بلند ساخته است. او را بگيريد و مجازات كنيد. به دستور شاه، ماموران بنا را گرفتند و آوردند. بنا كه مستاصل مانده بود گفت: «به سر مبارک پادشاه قسم که من گناهکار نيستم، عمله آجر زيادي به من داد و ديوار بلند ساخته شد. به فرمان شاه عمله را گرفتند. عمله گفت: «شاها به ارواح خاك پدرم قسم که تقصير من نيست. زن زيبارويي از کوچه مي‌گذشت، صداي جرينگ جرينگ النگوهاي طلاي او توجه مرا به خود جلب کرد و آجر زيادي به سوي بنا پرت کردم.» باز به فرمان شاه عمله را رها کردند و زن را گرفتند. زن نيز گفت: «وا! خدا مرگم بدهد! من چه کنم، اين زرگر است كه طلاهايم را اين چنين ساخته است.» شاه عصباني شد و گفت: «ديگر از گناه زرگر مجرم نمي‌گذرم.» زرگر را گرفتند و تا خواستند طناب دار را به گردنش بياندازند، ديدند گردن زرگر کلفت و سرش کوچک است و حلقه طناب دار به گردنش ننشست. شاه فرياد کشيد: «يکي را پيدا کنيد که گردنش نازک و سرش بزرگ باشد و طناب به راحتي به دور گردنش آويخته شود تا ما در اين شهر حکم عدالت را اجرا کنيم. اين همه جماعت براي تماشاي اعدام اينجا جمع شده‌اند و بايد درس عبرتي بياموزند.» ماموران در بين جماعت دنبال کسي مي‌گشتند که سر بزرگ و گردن نازک داشته باشد. از بخت بد، چشم يکي از ماموران به شاگرد لقمان افتاد و با خوشحالي فرياد کشيد: «يافتم... يافتم...» شاگرد بيچاره را کشان‌کشان به وسط ميدان آوردند و خواستند تا طناب دار را بر گردنش بياندازند. لقمان جلو رفت و رو به پادشاه كرد و گفت: «قبله اعظم به سلامت، ما مهمان هستيم و عن‌قريب مي‌خواستيم شهر شما را ترک کنيم اما قدري تاخير كرديم تا عدالت بي‌مثال و هوش سرشار شما را ببينيم و برويم. فكر نمي‌كنم مهمان‌کشي رسم چنين سلطان بي‌مثالي مثل شما باشد.» به دستور شاه طناب را از دور گردن شاگرد باز کردند و شاگرد در حالي که هنوز از ترس مي‌لرزيد، گفت: «حکيم بزرگ! الهي فدايت بشوم، بيا زود از اينجا برويم! :«بير يئرده کي شورونان بالين فرقيني ‌بيلمه‌ ديلر ‌اوردا قالمارام.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



چیزی برای نوشتم ندارم دیگه. اومدم که بگم اگر کسی راهش رو گم کرد و اومد اینجا و پیامی گذاشت می خونم.
+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo