تبليغاتX
هوم

نمي‌دانم، بلكه هم نمي‌شود بي‌خيالش شد كه من نمي‌توانم. وقتي حضرات تعداد اس ام اس‌هاي ارسالي در مناسبت‌هاي مذهبي را به حساب تائيد عملكرد خويش از جانب مردم مي‌گذارند مي‌ترسم من هم مثل خيلي‌ها بيرون بروم و به خيل سينه‌زنان و زنجيرزنان دلسوخته آزادترين مرد عالم بپيوندم. خودمانيم علم و كتل‌‌كشي حكومتي حال و هواي علم‌كشي مردمي را ندارد. چقدر بد شد كه اينها براي اين باورها هم برنامه مي‌دهند. خودمم هم كه در ترديد اسلام مدرن و سنتي مدام كلنجار مي‌روم. با همه ادعايي كه دارم هميشه در حوزه دين مثل يك كودك زبان‌بسته هستم. نمي‌دانم چگونه بايد رفتار كنم كه نه جزو دين‌سازان طالباني و متحجر قلمداد نشوم و نه جزو دين‌ستيزان امروزي به شماره نيايم. هر چه هست شب عاشورا كه مي‌شود يك حس بخصوصي به سراغم مي‌آيد. همه‌اش به دختر بچه سه‌ساله‌اي فكر مي كنم كه مردي اسب سوار در حالي كه شلاقش را روي هوا مي‌چرخاند دنبالش كرده است. حالا اين دختر، هر كسي كه مي‌خواهد باشد؛ با هر دين و مذهبي، دختر هر كسي هم كه مي‌خواهد باشد. دردناك است مگر نه؟              

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



دو روز است که آب نداریم چون از شدت سرمای منهای ۱۰ درجه آب داخل لوله ها یخ زده است. امروز گاز هم بالاخره بعد از دو روز اذیت کردن قطع شد. من نمی دونم چرا این کشور دوست و همسایه و برادر توی این سرما از صدور گاز به ما منصرف شد! من نمیدونم چرا مسئولین ما همون اول نگفتن که این قطعی گاز نه به خاطر مشکلات فنی که به خاطر مشکلات سیاسی است! من نمی دانم چرا یخ زدن و کشته شدن هموطنانمان خیلی کمرنگ جلوه می کند! من نمی دانم چرا فردا که نانوایی ها به خاطر نداشتن آب و گاز از پختن نان معذورند کسی به داد ما نمی رسد! من نمی دانم چرا همه کشورها یکی پس از دیگری ما را تنها می گذارند و می روند! من  نمی دانم چرا از وقتی ژاپن از خرید نفت ما منصرف شده دیگر هیچ اخباری از کشور ژاپن در صداوسیمای ما پخش نمی شود! من نمی دانم چرا ما هر روز تنهاتر می شویم! تنهای تنها! یکی به داد من برسد این اولین شب توی زندگی ام هست که قراره با کاپشن و جوراب بخوابم و دوتا لحاف بندازم روی خودم تا نکند صبح یک آدم قندیلی از من باقی بماند! یکی به داد من برسد البته اگر از غم برادران و خواهران مسلمان و غیر مسلمان در چندین کشور دنیا که چشم امیدشان تنها به لوله های نفتی ماست فارغ شده باشند!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



«سوري» نام آشناترين زن اردبيل است. سراغش را از هر پير و جوان، زن و مرد اردبيلي بگيري بي‌خبر نيست.

سوري دختر ساده‌ و معصومي از روستاي «الموت» قزوين بود كه عاشق سربازمعلم جوان‌شان مي‌شود. در حالي كه اين معلم قبلا ازدواج كرده و خانواده تشكيل داده، به اين دختر ساده و زودباور روستايي دروغ مي‌گويد. عشقبازي اين دختر دانش‌آموز ادامه پيدا مي‌كند تا روزي كه اين معلم با اتمام مدت ماموريت عازم شهر خود، اردبيل مي‌شود. تا چند ماه بعد نيز نامه‌نگاري از سوي اين دو ادامه داشته تا اينكه ديگر جوابي از سوي آن معلم به نامه‌هاي سوري داده نمي‌شود. دختر بيچاره كه ديگر تاب و تحمل اين بي‌خبري را ندارد و نگراني از سرنوشت معشوق روزگارش را سياه كرده خانواده و روستاي خود را رها مي‌كند و عازم شهر اردبيل مي‌شود. پرسان پرسان به در خانه معشوق مي‌رسد. در مي‌زند و زني جوان از خانه بيرون مي‌آيد. وقتي سراغ معلمش را از او مي‌گيرد زن جوان با تعجب از سوري مي پرسد: «شما با شوهرمن چكار داريد؟» سوري در مي‌يابد كه در تمام اين مدت معلم به او دروغ گفته است! ديگر روي برگشتن به خانه و روستاي خود را ندارد. كسي به درستي نمي‌داند چند دهه از آن روزها گذشته است، اما حداقل سي سالي است كه كوچه‌ها و خيابان‌هاي شهر اردبيل حتي در زمستا‌ن‌هاي پر از برف هم ميزبان دختر روان‌پريشي است كه حالا ديگر پيردختري شده. مردم با مهرباني با او كنار مي‌آيند. به او غذا مي‌دهند و با لباس‌هاي مناسب مي‌پوشانندش. اما بعضي وقت‌ها گويي كه موج عشق تمام وجودش را گرفته باشد، تند و جامه‌دران كوچه‌ها و خيابان‌ها را در پيش مي‌گيرد و به اين و آن بد و بيراه مي‌گويد. اما اين همه دليلي نمي‌شود تا مردم دوباره به او خوبي نكنند و عزيزش ندارند. مي‌گويند گاهي هم گويا كه درِ خانه معشوقش را به خاطر داشته باشد به سراغ او مي‌رود، مدتي در كوچه يار پرسه مي‌زند و بر مي‌گردد. (شعرا در موردش شعر گفته اند و نشریات در موردش نوشته اند اما مگر اینهمه دردی از او دوا می کند.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط سلامت سیدنوری  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo