شب سردی است. طاق نیمه باز پنجره میلرزد. خودکار از بین انگشتهايم سر ميخورد. می روم کنار پنجره و طاق نیمه باز آن را می بندم. هوا طوفاني است. (ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا...) بر می گردم... ساعت: پنج دقیقه به یک.
همه در خواب هستند. صدای نفسهايشان را میشود شنید. خودکار را دوباره بر ميدارم. چراغ مطالعه را بیشتر خم میکنم. معمولا ساعت ۱۲ توی خانه ما خاموشی است. به این تاریکی زودرس عادت ندارم. خیلی سعی کردم عادت کنم، اما نشد. اين لحظات مملو از ظلمات هميشه برايم عذابآور بوده است. تا اینکه یك روز رفتم و با یك چراغ برگشتم. آن اوايل بچهها ميگفتند نور چراغ اذیتمان میکند.کمکم یاد گرفتم که چگونه بایدگوشهی تختم کز کنم وچراغ را کاملا روی کتاب خم بکنم تا نورش کسی را بیدار نکند...کتاب را آرام ورق میزنم. مینو غلطی میزند و پتويش را پس میزند. شب سردی است! و چقدر هم سرد! پتو را دوباره روي مينو میکشم و آرام به خودم هشدار میدهم: «هیس!...» ساعت: پنج دقیقه به دو.
طوفان شدیدتر شده است. پنجرهها بیشتر می لرزند. سردم شده است. بلوز دستباف مادر را به تن ميكنم. دستهايم نقشهای برجستهی بلوز را لمس میکند. بافتن اين نقشها چقدر سخت ميتواند باشد! چيزي كه من هيچوقت به آن فكر نكرده بودم. یعنی الان اگر آن دستهای گرم و مهربان مادر دستانم را در بر ميگرفت بازهم اینگونه میلرزیدم؟!... ساعت: پنج دقیقه به سه.
پتو را روی شانههايم انداختهام. طوفان تمام شده است. پنجرهها دیگر نمیلرزند. اما من هنوز هم دارم میلرزم! انگشتهايم انگار یخ زدهاند.کتاب توی دستم سنگینی میکند. چه حس عجيبي به سراغم آمده است امشب! اشک از چشمهايم سرازیر میشود. حس میکنم کسی صداي من را نمیشنود، حتی مینو که با صدای ورق خوردن کتاب از خواب میپرید... ترسیدهام! همچنان دارم میلرزم. نمیدانم چراکسی ازمن دليل اين همه ترس را نمیپرسد! حس میکنم تنها هستم. خیلی تنها! آنقدر که انگار خدا هم فراموشم كرده است. از پيشم رفته و تنهايم گذاشته است! (مرا رها کردی؟ مرا به مسلخ سلاخان رها چرا کردی؟ مرا که رام تو بودم؟!!...) ساعت: پنج دقیقه به چهار.
چراغ را خاموش كردهام و در دل تاريكي نشستهام. با صدای بلند گریه میکنم. نمیخواهم براي گریهام دنبال بهانه بگردم. انگار برگشتهام به سه سالگی. از اینکه ترسیده ام و سردم شده، از اینکه اینگونه بيپروا اشک میریزم خجالت نمیکشم. نگران بیدار شدن کسی هم نیستم. هیچ کس صداي من را نمی شنود.
بیاختیار دستم به سمتي ميرود. انگار در جستجوي چيزي باشد يا كسي! كتاب را كه حالا روي زمين افتاده است اشتباهي بر ميدارم. آه! خداي من اين قرآن است! آن هم چه لحظهاي چرا به فكر خود من نرسيده بود؟! ميبوسم و بازش میکنم. چشمهاي خيسم چيزي نميبينند. همه جا تاریک تاريك است. قرآن را به سمت پنجره ميگيرم. نور بسيار اندك و ضعيفي از پنجره به داخل اتاق افتاده است. صفحه را به چشمانم نزدیکتر میکنم. (السلام قولا من رب الرحیم... سلامی از جانب پروردگار مهربان...)
پتو از روی شانههايم سر میخورد. دلم میخواهد باور کنم که خدا با من حرف زده است و به من «سلام» کرده است. با خود خودم. بدون هیچ توقعی. بدون اینکه من از او حاجتی بخواهم یا او از من عبادتی. بدون اینکه بخواهد به حساب و کتاب بدیها یا خوبیهاي من بپردازد. بدون توجه به بهشتي و يا جهنمی بودن من. او به من سلام كردهاست فقط به اين خاطر که دلم امشب عجيب گرفته. براي اينكه من امشب ترسیدهام وسردم شده! به خاطر خودم...
آرام آرام ميشوم.انگار سرم را گذاشته باشم روي شانههای کسی! شانههایی مهربانتر از شانههای مادر. دلم میخواهد با او بيشتر حرف بزنم. ساده ساده. به سادگی آن شبان توی شعر مولوی. چشمهايم را میبندم و آهسته جواب میدم: سلام...
ساعت...
با اندکی اصلاح و تغییرات از وبلاگ گرداب با سپاس از رائوشا


